یه شب خواب دیدم ه داره درس می خونه و من و ه و مامانم کنار هم دور یه میز نشستیم و مامانم حواسش به ه بود.
دیشب یا همون دم صبح که خوابم برد خواب دیدم تو بغل فرا هستم که یهو تبدیل شد به بابام.بعدشم که فرا رفت و یکم خوابیدم یه بار خواب دیدم مامانم اومده خونمون و قراره با ه برن جایی بهم می گه برو یه بلوز از ساکم بیار این که تنمه بوی عرق گرفته.
دیروز دستم به خاطر کار کردن خیلی درد می کرد.یه قسمتیش هم به خاطر وایتکس قرمز شده بود و می سوخت.خواب دیدم مامامم اومده خونمون و بهش می گم مامان بهار خیلی چیز میز می ریزه رو زمین و همش دنبالشم و جمع می کنم.بهار هم کوچولو تر بود.بعد اومد و دونه دونه انگشتام و ماساژ داد و اون قسمتی که می سوخت رو هی ناز می کرد می گفت چی کار کردی با دستت.الهی فداشون بشم که این همه به فکر منن.
بعدش دوباره خواب دیدم رفتیم خونه داداش میم و می گه خواب دیده که مامانم گفته گوشت بخره بفرسته خیریه ای که ما سال هاست دو سه تا بچه هر ماه کمک می کنیم.بعد قرار شد من و فرا بریم گوشت های سفارشی رو بگیریم و ببریم.
امروز به داداش میم زنگ زدم و خوابم و تعریف کردم و قرار شد گوسفند بده به خیریه.
خلاصه که خیلی دلم براشون تنگ شده بود و خوابشون و دیدنشون باعث شد یکمی آروم بشه جیگر کبابم...
امروز کار خاصی نداشتم تا فرا بیاد.برای مهمونی فردا هم بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم باقالی پلو با گوشت درست کنم با سالاد ماکارونی.احتمالا برنامه عوض نشه.ولی حوصله ژله و اینا رو ندارم و سالاد و زیتون می زارم کنارش.ببینم مادر فرا ترشی داره برام بیاره.
باهاش صحبت کردم و قراره یه روز برم خونشون کمکش که با هم ترشی سالاد با آب گوجه درست کنیم و بادمجون شکم پر برای فرا که دوست داره.نمی دونم چرا این روزها دلم ترشی درست کردن می خواد و البته این که چند تا گلدون تو تراس بزارم.زیاد از گلدون توی خونه خوشم نمیاد.احتمالا برم یکی دو تا گلدون برای تراس بخرم.یه شمعدونی داریم داشت خشک می شد و فرا بردش تو تراس که الان جون گرفته و گل داده.
الانم که جراغا خاموشه و فرا خوابه.چاره ای نیست خسته ست و من با این که حوصله ام سر می ره آروم می شینم تا یکم خستگیش در بره.
بهار هم زنگ زد و شکر خدا داره بهش خوش می گذره.گفت فردا عصری می رسه.امیدوارم تا 6 و 7 بیاد و کنار مهمونا باشیم.
این چند روز هی می رفت که دلم بگیره و افسردگی غالب بشه ولی خیلی با خودم حرف می زنم.اولین مرحله اینه که بپذریریم خوشبختی و بدبختی و حال خوب و بد و همه چیز توی این دنیا نسبیه.من از این خونه و یه سری مشکلاتش راضی نیستم اما همیشه سعی می کنم تمیز و مرتب نگهش دارم تا جای مطلوب تری برای زندگی کردن بشه.اگه قبول کنیم این دنیا زیاد جای خوب و راحت و شادی نیست هضم حال بدی هامون راحت تره.لا به لای این فکرا به اینم فکر می کنم ممکنه چند روز دیگه این حرفا هم تاثیری نداشته باشه و حالم بد بشه ولی با خودم می گم بی خیال فردا امروز که تاثیر داره.
یه مغازه روبروی خونمون بود فکر کنم حدود 8 سال.یه خانوم و آقا اداره اش می کردن و من اکثر کادویی هام و وسایلی که برای خونه لازم داشتم و از اونا می خریدم.حالا رفتن.آقاهه گفت هم کاسبی خرابه هم اجاره بالا رفته.دلم گرفت..جاشون یه عطاری باز شده.چیزی که برام جالب و خوشاینده اسمشه:حال خوب.
حالا می خوام برم یکم چوب دارچین و هل و این جور چیزا بخرم.امیدوارم اون خانوم و آقا که همسایه چند ساله مون بودن هرجا هستن خوش باشن و کار این عطاری هم بگیره.
باید یه لیست خرید بنویسم و انجام بدیم و از فردا صبح پخت غذاهام و شروع کنم که عصری همه چیز اوکی باشه.کیک هم فردا می خریم.الانم برم کم کم فرا رو بیدار کنم بریم خرید کنیم و شاید یه طرف بریم.
و خدایی که در این نزدیکی ست...ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 182