سه شنبه 18 آبان 1395

خرید بک لینک
سلام روز آبانی نسبتا خنکتون به خیر.خدا رو شکر یکم بارون اومد.ولی واقعا من نگرانم که چرا هوا سرد نمی شه.به نظرم اصلا خوب نیست.

سفر خیلی روحم و خوب کرده بود ولی باز یه چیزهایی پیش اومد که یکمی به هم ریختم.شنبه فرا که اومد ساعت 10 گفتم بخوابن چون فردا صبح زودش می خواست بره ماموریت.یکشنبه صبح زود رفت و منم بهار و راه انداختم و خونه بودم برای نهار هم قورمه سبزی که از دیشب بار گذاشته بودم پختش و تکمیل کردم.ف کوچیکه اومد و بهار هم اومد نهار خوردیم و ف کوچیکه که رفت بهار خوابید و عصری تصمیم گرفتم طلسم رفتن به مشاوره گروهی یا گروه درمانی که خانوم دکتر خیلی تاکید کرده بود به درد من می خوره رو بشکنم و برای همین 5 از در خونه اومدیم بیرون که بهار و ببرم پیش ه و از اونجا که تقریبا به دکترم نزدیکه با آژانس برم چون هم از اونجا مسیرش و بلد نیستم هم جای پارک ممکن بود نباشه.ولی 5 از خونه رفتن همانا و دقیقا دو ساعت و 45 دقیقه تو ترافیک بودن همانا.اولین بار بود توی همچین ترافیکی اونم توی نیایش و بعد هم حکیم گیر می کردم.تو همت گیر افتاده بودم ولی همیشه حکیم بهتر بود.باور کنید پیاده می رفتیم دو ساعته می رسیدیم و پام کمتر درد می گرفت.کلافه شده بودم و تا سر خیابونشون با دنده یک رفتم.خواستم دیگه نرم ولی باز زنگ زدم که منشیش گفت بیا و اشکال نداره.منم بهار و گذاشتم و بدو بدو رفتم و دیدم شکر خدا کلاس اون روز 8 تشکیل می شه چون گروه قبلی که میانگین سنیشون کمتره تولد بازی و یه جور گود بای پارتی داشتن.دوست گلم آزاده جون(ترنج)با دخترش هم دیدم و کلی خوشحال شدم.رفتیم و نشستیم و صحبت ها شروع شد.منم که زانوم حسابی درد می کرد هی خم و راستش می کردم.خیلی حرف های خوبی شنیدم.یکی از بچه ها سوال می کرد و یا مشکلی رو عنوان می کرد و بقیه نظراتشون رو می گفتن و خانوم دکتر هم در اون راستا کلی حرف های مفید می زد.خیلی خیلی خوب بود و مفید ولی بعد از کلاس حس تلخی داشتم.بعضی بچه ها واقعا مشکلات بدی داشتن و دوران بدی رو داشتن می گذروندن.مثلا یکیشون پنیک داشت و از حالت هاش که می گفت انگار خود من بودم.چون منم 4 سال بدترین روزها و سال ها رو تجربه کردم و همین پنیک و داشتم و کلی قرص خوردم.پنیک یعنی ترس از ترس.توی هر کسی یه جور خودش و نشون می ده.یکی از مرگ می ترسه و فکر می کنه داره می میره یکی از ارتفاع و ...مثل دیدن یه مار سیاه می مونه که همراهتونه ولی نیش نمی زنه منتها ترس از اون آدم و داغون می کنه.یکی دو نفر دیگه هم واقعا حالشون بد بود و مشکلات زیادی داشتن.خیلی روی من تاثیر گذاشت.اکثرا قرص می خوردن به خاطر مشکلاتشون.من نمی گم دارو بده ولی من به هیچ عنوان دلم نمی خواد قرص بخورم و دوست دارم همین جور مقاومت کنم.فکر می کنم یکمی بزنم بیرون از خونه و سرم و گرم کنم بهتر می شم.بیشتر رانندگی کنم خرید برم.یوگا برم.

برگشتنی بهار و برداشتم و اومدیم خونه و فرا هم از قبل گفته بود شب نمیاد.بهار از ظهرش دلتنگی می کرد براش و یه بار هم تلفنی حرف زد و شب هم دیدم در و قفل کرده و هی هم می گفت حالا فرا نیست ما چطوی بخوابیم.چند ساله پدرش رفته واقعا ندیده بودم این طور دلتنگی کنه.ولی من با فرا سر یه جریانی بحثم شد و خیلی خیلی به جونش غر زدم و کلا ریخته بودم به هم.دیروز هم فرا گفت 6 و نیم عصر بلیط پیدا کردن و حالم بدتر گرفته شد.صبح هم برای مرحله اول ایمپلنت رفتم.سخت بود ولی درد نداشت.منتها فکم درد گرفته بود و الانم لپم باد کرده و همه صورتم درد می کنه.خیلی هم بی حالم و ضعف دارم.

دیشب فرا 9 شب رسید و برامون یکی یه دونه شال و یه بسته هم شکلات تلخ آورده.باهاش آشتی شدم اما باز زود خوابید و فرصتی برای حرف زدن نبود.باید درباره این کلاسه و حس و حالم باهاش صحبت کنم و حس و حالم و بگم ببینم نظرش چیه.

امروز هم تا یکی دو ساعت پیش حال روحیم خراب بود اما بلند شدم و خونه رو جمع و جور کردم و یه چای گذاشتم با شکلات خوردم و بهتر شدم.برای نهار هم نمی دونم چی به بهار بدم.شاید تن ماهی با نون بخوریم.چند روزه همش برنج می خوریم.البته شبا نه.

باید برم داروخانه اون انسولینا رو بخرم چون قبلی ها دارن تموم می شن.چند تا داروی دیگه هم داداش میم گفته باید براش بخرم و همراه انسولینا بفرستم براش.بعدشم می رم درباره ترم جدید یوگا می پرسم و اسم بهار و زبان انگلیسی می نویسم.

کمد و فرا راه انداخته ولی داخلش هنوز نامرتبه و خودش باید اون جور که دلش می خواد بچینه و ایشالا تا هفته بعد لوستر ها رو هم بزنه.احتمالا خانواده خاله اش هم بگم.کاری به این که دخترش خداحافظی نکرده ندارم ولی خاله اش خانوم خیلی خوب و بی شیله پیله ایه.تو گروه فمیلیشون خاله اش یه عکس از دخترش و دامادش گذاشت که مثلا اون رسیده و اینا.فرا که کلا وقت نمی کنه بیاد و چیری ببینه و بنویسه بقیه هم غیر از داداش فرا که گفت بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدن چیزی نگفتن.منم که کلا سایلنت.

ساعت 10 شب هم وقت مشاوره دارم.بهار هم قراره بره پیش باباش بمونه و از اونجا بره مدرسه.یعنی امیدوارم محمد همکاری کنه که بچه اذیت نشه و بتونه به موقع بخوابه.

و خدایی که در این نزدیکی ست...

ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال می‌کنید

برچسب: فال روز سه شنبه, فروردین 94,فال سه شنبه, فروردین 94,فال سه شنبه, فروردین, نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 21:14

صفحه بندی