از دیروز هم لوله کشیمون شروع شده.لوله روکار داریم می زنیم.خونه ترکیده ست ولی چاره ای نبود و دو روز دیگه هوا سرد می شه و باید شوفاژ می داشتیم.ایشالا تا فردا عصری خونه رو مرتب می کنم.کلاس بندی بهار هم انجام شد که تو کلاس دوستایی که دلش می خواست نیفتاد و خیلی گریه کرد.منم گریه کردم هم غصه خوردم هم این که از دست خودم عصبانی بودم چرا نتونستم دختری تربیت کنم که قوی باشه و این مشکلات و نداشته باشه.به هر حال این حال دیرزم بود و امروز بهترم.
فردا صبح هم می برمش آرمایش و 4 مهر هم دکترش امیدوارم همه چی مرتب باشه.خودمم فعلا قرص هام و مصرف می کنم تا ببینم وضعیت مالیمون چطور می شه که برم دنبال دوا دکترم.آزمایش های خودم تا آخر تابستون وقت داره و احتمالا ببرم تمدیدش کنم.
فعلا خیلی گیجم تا خونه مرتب بشه.
این چند وقته هم مهمونی رفتیم هم مهمونی دادم.پاگشای دخترخاله فرا خیلی خوی برگذار شد قیمه و پیراشکی گوشت درست کردم با ژله بستنی.مادر فرا مریض بود و گفت بیا شریکی بگیریم و شما بیاید خونه ما و من غذاها رو درست کردم بردم.یه جورایی همه چیزش پای خودم بود.خودم می خواستم همشون و دعوت کنم و منتی نیست.اونا هم خیلی تشکر کردن و همه چیز خوب بود.
دو تا دوست قدیمی دبیرستانیم البته غیر از این یکی دبیرستانی ها اومدن خونمون.یکیشون دو تا دختر داره و یکیشون هنوز مجرده.اینا یادگاری های خیلی خوبی هستن و خاطرات زیادی دارم باهاشون.
یه شب هم شوهر مریم نبود و من و بهار و اندیشه و دخترش رفتیم و تا صبح حسابی خوش گذشت.
با فرا هم فیلم من و فروشنده رو رفتیم که هر دو خوب بود.یه روزم مادر پدر و برادر فرا اومدن خونمون که از بیرون پیتزا گرفتیم.
شمال هم به دلیلی بی ماشینی و اینا نرفتیم.تا ببینیم چی می شه.
هر ماه که می گذره ما منتظریم این خرجا تموم بشه بتونیم یکم خرید کنیم یه یه سفر بریم و نفس بکشیم.اما ماشین ایشالا اگه خوب باشه و چرخش برامون بچرخه باعث شد خیلی جلو بفتیم چون به هر حال یه ماشین خوب داشتن باعث می شه آدم کمتر خرج تعمیرگاه بده.
یه سری برنامه ها برای پاییز دارم که امیدوارم بتونم انجامشون بدم.یکی یوگا رفتنه و یکی یه ساعت پیاده روی و یه رژیم من در آوردیه.
دیوز من خیلی دوندگی داشتم و بعدشم خودم بالا سر لوله کشی بودم و شبم کثیف کاری های یه بخش از خونه رو که کار تموم شده بود انجام دادم.امروز دیگه مرخصی گرفتم و اومدم خونه ه و بهار هم که پیش پدرش بود اومد و الانم دیگه فرا داره میاد دنبالمون که برگردیم خونه.
یه سری دلخوری ها بینمون بود که بیشتر سر دیگران بود.مخصوصا خانواده اش.یه سری حرفا زدن و یه جاهایی دلم و شکوندن.منم بیشتر سکوت کردم.چون دلم نمی خواد حرف کش پیدا کنه و از طرفی دلم برای مادرش می سوزه.به هر حال هم مریضه هم داغدار.شاید کار من درسته که حرف نمی زنم اما اینجاش اشتباهه که بعدا سر فرا تلافیش و در میارم.برای همین هم خیلی فکر کردم روش دیگه ای رو انتخاب کنم.اونم اینه که دیدار کمتری داشته باشم.هرچند الانشم خیلی قاطیشون نشدم.و دیوار کلفت احترام رودربایستی بینمونه.اما خب من آدم حسی ای هستم و یه جاهایی یهو صمیمی بازی درمیارم که بعدش پشیمون می شم.
فعلا لب تاب خرابه و احتمالا دیگه حیلی روش حساب نکنم و ببینم کی می شه یکی بخریم.
بیشتر در حال حاضر سفر می تونه حالم و خوب کنه که هیچ برنامه ای هم باش نداریم.
امیدوارم پاییز خوبی در انتظارتون باشه.به خدا می سپرمتون.
و خدایی که در این نزدیکی ست...
ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 196