شنبه 15 آبان ماه 1395

خرید بک لینک
سلام عصر پاییزیتون به خیر و شادی.امروز نیمه پاییز دوست داشتنی هستش.بر خلاف تابستون هر روزی که از پاییز می گذره من غمگین می شم که این فصل خوشگل تموم بشه.هرچند یه مقدار افسرده شدم به خاطر شب های طولانیش اما این چیزی از ارزش هاش کم نمی کنه خخخ.

روز چهارشنبه اصلا نمی دونم چم شده بود.به خیلی چیزها فکر کردم که عامل بدی حالم رو بدونم اما نتیجه ای نمی گرفتم.دی وی دی ها به دستم رسید اما نهایت حالگیری بود که اولا نمی شه تو خود دی وی دی نگاه کرد و باید تو لب تاب ببینیم دوم این که هرکاری کردیم زیر نویس هاش نیومد و حالا یارو دوباره فرستاده که هنوز به دستم نرسیده.خلاصه از عصری من همش اشکام اومد و قندمم به خاطر اون عصبی شدنه بالا بود و کلا با رنگ و رویی پریده همش ولو بودم و تو مود گریه.از اون ور هم هواشناسی رو چک کردم که گیلان نیمه ابری بود ولی مازندران بارونی که شکر خدا ما می خواستیم بریم سمت گیلان.شب بهار و رسوندیم پیش باباش و خودمون رفتیم سمت خونه مادر فرا که چند تا وسیله برداره و من دیگه بالا نرفتم و تو ماشین موندم.الان حدود ده روزی هست که زنگ نزده منم نزدم.والا به نظرم همین روال یکی اون یکی من بهتره.انقدر آدم های زندگیم و به احوال پرسی هام عادت دادم که دیگه اون رویه رو دوست ندارم.ایشالا همیشه سلامت باشن.حالا برای تولد فرا که بخوام بگم بیان دیگه زنگ می زنم.از یه طرف دخترخاله اش هم که مرداد عروسیش رفتیم و همسرش آمریکا درس می خونه کارش درست شده و دیرروز صبح رفته بدون هیچ خداحافظی ای.اینم از رو اینستای خواهر کوچیکه فهمیدم رفته. سر یه جریاناتی که یکیش دعوت نشدنمون به بله برونش بود و یه سری رفتارهای دیگه اصلا نمی خواستیم عروسیش بریم.ولی مامانش به خاله اش گفته بود فرا نیاد منم نمیام و اونم زنگ زد و منم نخواستم جو درست کنم و از اون طرف خوجل موجلم کرده بودم که قبلش هم آتلیه برم و همه فامیل های ندیده اش هم ببینم.ترجیح دادم بریم خخخ.

حالا جالبه من یه مهمونی پاگشا هم براش خونه مادر فرا اونم به خاطر این که خودشون نیومدن خونه ما و گفتن دوره گرفتم که قیمه و پیراشکی و ژله بستنی درست کردم و همه چیز عالی بود.حالا از این ناراحتم که حق ما یه خداحافظی نبود؟ولی به قول ه جان من این کاری که کردم باعث شد پرچمم بالا باشه.به هر حال من قصد داشتم اگه خداحافظی می کرد یه کادو براش بگیرم مثل پسته ای چیزی که خب همون بهتر والا.

حالا بریم سراغ ادامه چهارشنبه.من همش تو ماشین گریه می کردم و اصلا نمی دونم چم بود ولی واقعا حالم بد بود.دیگه رفتیم سراغ ه اینا و اومدن شب خونه ما خوابیدن و صبح ساعت 8 راه افتادیم به سمت شفت که از جاده رشت باید می رفتیم.صبحانه رو که از خونه برده بودیم خوردیم و رفتیم جنگل شفت که روحمون تازه شد بس که خوشگلی و آسمون آبی دیدیم و کلی عکسای خوشگل گرفتیم و حال منم بسیار خوب شده بود.همش با خودم فکر می کردم آدم می تونه هر روز صبح این همه خوشگلی و ابرهای سفید و آسمون آبی و کوه و جنگل و ببینه و حالش بد بشه؟حتا شب و آرامش و ستاره هاش هم خوب بودن.خلاصه تو شفت کلی گشت زدیم و رفتیم رشت رستوران شورکلی نهار خوردیم.تو ایستا فالوش کرده بودم و فکر می کردم باید جای باحال تر با غذاهای خوشمزه تری باشه.فضاش کوچیک بود اما دوست داشتنی و تمیز.پلوهاش خیلی خوشمزه بود و مخلفاتش هم مثل ماست و کال کباب و ایناش خوب بود اما خورشت ها و کباب و ماهیش زیاد خوب نبود و خیلی هم چرب بود.ولی به قول ه به یه بار رفتنش می ارزید.دیگه از اون جا هم دیر شد بخوایم بریم ماسال و به همون یارو پارسالیه زنگ زدیم و یه جا گرفتیم و قلیون هم سرراه اجاره کردیم و رفتیم.شب بود ولی معلوم بود جای سر سبز و قشنگیه.یکمی قل زدم ولی زود سرگیجه گرفتم و بی خیال شدم و دور هم میوه و الویه و اینا خوردیم و تخته بازی کردیم و خوش گذشت و شب هم 12 نشده بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم.اما بالش هاش بی نهایت سفت بود و من آخر سر ساک لباسامون و گذاشتم زیر سرم اما تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم و بالاخره که خوابم برد با صدای ه و همسرش از خواب بیدار شدم.فرا هم بیدار شد و رفتیم بیرون از خونه که یه حیاط خیلی باصفا داشت پر از درخت و گل و یه عالمه مرغ و خروس ها و جوجه های خوشگل و بانمک.کلی براشون نون و بیسکوئیت ریختیم و حرکاتشون خیلی بانمک بود مثلا یه تیکه گنده که می افتاد یکیشون برمی داشت و فرار می کرد و بقیه دنبالش.دو تا اردک هم بینشون بودن.گاهی خروس ها می اومدن و به بقیه سیخونک می زدن و یه وقتا برای هم شاخ و شونه می کشیدن.خخخ دیگه یکم عکس گرفتیم و وسایل و جمع کردیم و راه افتادیم.شکر خدا بهار هم زنگ زد و گفت پیش باباش می مونه و می خواد برای جشنواره غذای کلاسشون کوفته درست کنه.ماشالا دستش به پختن غذاهای مختلف و انواع و اقسام کیک و شیرینی خیلی می ره و علاقه شدیدی داره.قرار شد شب لباس مدرسه اش و کوله اش رو ببرم.

راه افتادیم سمت قلعه روخان که طبیعت سر راه خیلی قشنگ بود و خود اونجا هم خوشگل بود و نشستیم یه جا صبحانه املت و حلورده و نون پنیرگردو خوردیم که هیچ جوره سیر نمی شدیم خخخ

دیگه کم کم برگشتیم و تو راه هم یکم چیزای خوشمزه خریدیم و کنار سد منجیل هم وایسادیم و برگشتیم تهران.خیلی سفر خوبی بود.ده سال با مردی زندگی کردم که هیج وقت به دل من راه نیومد.هیچ وقت صبر و حوصله نداشت.همیشه تو مسافراتامون جنگ و دعوا داشتیم.اگه با خواهرام یا دوستامون می رفتیم همیشه شاهد دعواهای ما بودن.تازه دارم می فهمم لذت بردن از سفر یعنی چی.به هر حال برگشتنی هم تو یکی از این مجتمع رفاهی ها نهار خوردیم که خیلی خوشمزه بود و قیمتش هم نسبت به اون رستوران بهتر بود و برگشتیم خونه.ه اینا آژانس گرفتن رفتن و نزاشتن ما برسونیمشون چون گفتن فرا خسته ست.ما هم حاضر شدیم وسایل بهار و بردیم و یه آب هویج زدیم بر بدن و اومدیم و خوابیدیم.خیلی بد خوابیدم ولی باز خونه خودمون و بالش و جای خودم بود.

صبح هم فرا رفت و من نهار برنج دم کردم و ماهی و سیب زمینی سرخ کردم.بهار اومد نهار خوردیم و اون خوابید و خودمم چای اینا خوردم و کتاب خوندم و وسایل قورمه سبری رو درآوردم و لوبیا ها رو از صبح خیس کردم که شب بار بزارم برای فردا نهارمون.الانم فرا داره میاد یه جا برم برش دارم بریم یکم نون و میوه و این جور چیزها بخریم.

امروز از پنجره که بیرون و نگاه می کردم دلم گرفت بس که ساختمون بلند دیدم.حالا ما اینجا یکمی چشم انداز کوه و گاهی آسمون آبی داریم اما اینا کجا و اون زیبایی های شمال کجا.واقعا دلم می خواد برم و اونجا زندگی کنم.حداقل شرایطی پیش بیاد که بتونم زیاد تر برم.روح من با طبیعت جلا پیدا می کنه.

فردا هم فرا می خواد بره ماموریت یه روزه جنوب و برگرده که باز استرس و فوبیای من از هواپیما سوار شدن شروع می شه اما دعا می کنم فرا و همه مسافرا سلامت برن و برگردن پیش خانواده هاشون.آمین.

مشاور گروهی هم که خانوم دکتر توصیه می کنه و هی می گم برم و نمی شه هم می خوام برم.ه گفت بهار و ببرم پیشش.احتمالا ماشین و اونجا می زارم و خودم می رم و اگه فرا هم نتونست بیاد دنبالمون شب برمی گردیم.می خوام بهش بگم که یه فکری به حال این اضطراب ها و افسردگی هام بکنه.اگه لازم باشه قرص می خورم.توی همه این سال ها خیلی مقاومت کردم که بدون قرص سر کنم اما راستش یکم دارم انرژی کم میارم.بیشتر هم خواب افتضاحی دارم و البته اون اضطرابی که وقتی یکی رانندگی می کنه و کنارش می شینم دارم.خودم که رانندگی می کنم هم می ترسم ولی تسلط دارم و زیاد استرس ندارم و سعی می کنم غلبه کنم.اما وقتی کسی رانندگی می کنه من چهارچشمی همه جا رو می پام.جغد و تصور کنید.چشم های منم مثل جغد ریز ترین حرکت ها رو از همه جهات کنترل می کنه و یه ترمز یا یه ماشین پیچیدن می تونه حال من و زیر و رو کنه و تا نیم ساعت تپش قلب بگیرم.

مراقب خودتون باشید.هفته سرشار از شادی و آرامشی روب راتون آرزو می کنم.

و خدایی که در این نزدیکی ست...

ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 11:50

صفحه بندی