دیروز تو راه رفتنم به مشاوره اتفاق های مختلفی افتاد که حسابی اعصابم و خراب کرد.یکیش عوضی بودن راننده آزانس بود.دلم نمی خواست برم تو و فقط می خواستم بی هدف برم تو خیابونا راه برم.ولی هرطوری بود رفتم و یکمی آروم شدم.جو خوبیه.مطالب بسیار خوبی گفته می شه.دوستان هم بد نیستن.حالا باید پیش بریم.
امروز هم که مدرسه ها تعطیل بود و با بهار صبحانه خوردیم و باب اسفنجی دیدیم و نهار هم جوجه کباب کردم با املت.بهار خوابید.منم دراز کشیدم و حس کردم خوابم میاد.انقدر چند شب پشت سر هم بد خوابیدم که بدنم خسته بود و خوابم برد.خواب معمولی ای بود و با سردرد بیدار شدم ولی لازم داشتم.بعد هم چای اینا خوردیم و الانم فرا اومده دوش می گیره که بعدش بریم سمت مشاوره.امروز هم وقت داشتیم و نوبت بهاره که بره.دیگه یم ره تا آذر ماه.البته این هر هفته ها هم که هست.
انقدر نشستم فکر کردم چه راهی هست از تهران بریم و همش هم دنبال شهر های شمالی بودم ولی جور در نمیاد.هم به خاطر بهار هم کار فرا.تا این که امروز به این نتیجه رسیدم که بریم نزدیک تهران زندگی کنیم.به محل کار فرا هم نزدیک تر می شیم.از این خونه وسایلش از شهرمون از آلودگی ها خسته شدم و جدا دارم دنبال راهی می گردم که خودم و خلاص کنم.به نظرم آسمون آبی و هوای پاک حق ماست.ما شرایطمون این طوریه که نمی تونیم بریم ولی خدایی هرکسی می تونه باید بره.
دلم یه خونه خوشگل سه خوابه می خواد با وسایل نو.واقعا از وضعیت زندگیم خسته شدم.شاید اگه برم اطراف تهران هم بتونم از آلودگی دور باشم و آب و هوای خوب داشته باشم هم خونه ای بگیرم که وسایل نو توش بزارم و مشکلات اینجا رو هم نداشته باشه.
البته که این در حد یه فکره و نیاز به برنامه ریزی داره تا ببینیم چی پیش میاد.
و خدایی که در این نزدیکی ست...ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173