الانم کم کم باید حاضر بشم و برم گروه درمانی.برگشتنی هم فرا و بهار میان دنبالم.دیروز اتاق خودمون و مرتب کردم.کمدا و پنجره و گردگیری.عصری دوست بهار اومد تا ازش ریاضی یاد بگیره.بعدشم رفتم فرا رو یه جا برداشتم و رفتیم خرید میوه و نون و اینا.تو نونوایی هم کلی الکی خندیدم.یه پسر بود ریزه میزه مثلا کلاس دوم.کوله مدرسه اش روی دوشش بود.من یواشکی یه زیپش و باز کردم.بعد از چند دقیقه بستمش.برگشت نگاه کرد گفتم زیپت باز بود.کلا خوشم میاد از پسر بچه ها.جلوی ما بود.نونوا پرسید نفر بعدی چند تا می خواد که فرا حواسش به این پسره نبود و گفت 4 تا ساده ینی همچین نگاهی کرد که نگو.فرا هم گفت ببخشید.خخخ بعدشم دیدم ساعت دستشه گفتم آقا پسر ساعت چنده.گفت باطری نداره.خیلی بانمک بود.به فرا گفتم از این به بعد باهات میام نونوایی فضای فان ایجاد کنم خخخ
بعدشم رفتیم یه کافه که نزدیک خونمون باز شده رو دید زدیم.با ماشین باید رفت ولی راه دوری هم نیست.فضای داخلش رو ندیدم حالا باید یه بار امتحان کنیم.
شبم میوه اینا خوردیم و آش داغ کردم.مادر فرا هم آش رشته پشت پای خاله اش رو داد هم قورمه سبزی به خاطر بهار که خیلی دوست داره.ما هم دیروز زنگ زدیم تشکر کردیم.شب هم از 10 تا 11 اینا با هم علوم خوندن و فرا کلی درباره زلزله برای بهار توضیح داد.دیگه 11 و رب خوابشون کردم.خودمم خوابم می اومد اما صدای چیک چیک آب نزاشت بخوابم و رفتم شیر و سفت کردم و دیدم خواب از سرم پریده رفتم یکم انگور برداشتم خوردم و یکم سر گوشیم بودم و فکر کنم 2 خوابم برد.ولی افتضاح.صبح هم که اینا رو راه انداختم خواستم بخوابم که بازم خواب های آشفته دیدم یعنی صورتم و که تو آینه دیدم ترسیدم بس که زیر چشمام گود بود.دیگه صبحانه خوردم و یکم جمع و جور کردم تا شد 12 و رفتم مدرسه بهار جلسه.خانومشون گفته بود اگه کار دارید بیاید و بهار گیر داد بیا و حتما درسمم بپرس.ماشین و با فاصله پارک کردم که یه وقت جای پارک دم مدرسه اش نباشه اسیر نشم.سر کلاس هم حدود 15 تا مامان اومده بودن.معلمشون آروم و مهربون و دوست داشتنیه اما به اندازه معلم های سال قبل ریاضی رو خوب برای بچه ها تفهیم نمی کنه.خدا رو شکر فرا یه دوره ای معلم بوده و ریاضیش هم خوبه و کلا با بهار کار می کنه اما من این و فهمیدم که زبون خوبی برای توضیح دادن نداره.بعضی مامانا گفتن بچه هامون و تقویتی گذاشتیم.یکیشونم گفت تا خودم برای بچه ام توضیح ندم متوجه نمی شه.منم معلمشون از 39 تا شاگردش از نظر اخلاقی راضی بود.خیلی خوشحالم که همه بچه ها تربیت خوبی دارن و موردی ندارن.چقدر خوشحالم از بابت مدرسه بهار و انتخاب خودم.ولی خیلی نگران سال دیگه هستم.امیدوارم اون سه سال و سال های بعد هم بهار تو مدرسه خوبی درس بخونه.معلمشون گفت بهار خیلی دختر دقیقیه و درساش هم عالیه.گفت امروز هم مطالب جالبی درباره زلزله گفته.وقتی می رم مدرسه و معلمش راضیه انگار جواب همه زحمت هام و 5 سال تنها بچه بزرگ کردن و می گیرم.فرا خیلی نکته ای باهاش درس کار می کنه.اینم از معلمش پرسیدم که خوبه یا بد و گفت خوبه.فرا همش آزمون های مدرسه ها رو در نظر می گیره و سال بعد رو که درساشون نمره ای هست.خدا رو شکر که بچه درسخون و باهوشی دارم.فقط از خدا می خوام شاهد موفقیت هاش باشم.
من برم کم کم بهار و بیدار کنم و حاضر بشم برم گروه درمانی.
و خدایی که در این نزدیکی ست...ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 169