پنجشنبه هم فرا رفت سرکار و من خونه بودم در آرامش ناب خودم.صبحانه ای خوردم و یکم آهنگ دانلود کردم و با خواهرام حرف زدم.قرار شد با فرا بریم پارک نیاوران و از پیتزا چمن غذا بگیریم ببریم اونجا بخوریم.حاضر شدم رفتم یه مسیری فرا رو دیدم.در جلو که خراب بود و یه جا بردیم نشون دادیم که اونجا سردرنیاورد و قرار شد ببریم یه جای دیگه.رفتیم سمت تجریش که شلوغ بود و ترافیک و دیگه بی خیال شدیم و رفتیم سوپراستار سر همون جای همیشگی و دوست داشتنیمون.به قول فرا باید می گفتیم همون همیشگی.چون همیشه سه تیکه می خوریم.ولی اون روز سالاد یونانی هم سفارش دادیم که خیلی خوشمزه بود.از اونجا هم اومدیم خونه و فرا سریع رفت سراغ نصب لوسترها و من هم دست به کار شدم برای داداش میم ماکارونی درست کردم و سالاد شیرازی و در همون حین چهارپایه رو برای فرا نگه می داشتم و گاهی وسیله ای می خواست بهش می دادم.و آهنپ درخواستی هم می زاشتم براش خخخ.بعدشم آماده شدیم و غذا و سالاد و داروهاش و برداشتیم و رفتیم دیدنش.یه ساعتی بودیم و برگشتیم خونه.دغدغه زندگی خواهرها و برادرم همیشه با منه...
خونه هم که رسیدیم فرا ادامه لوسترها رو نصب کرد و خونه عالی شد.واقعا از اون لوستر قبلی ها با اون نوری که داشتن و لامپای یکی در میون سالمشون خسته شده بودم و عاملی شده بود برای افسردگیم.الان خونه خیلی خوب شده.امروز هم ریخت و پاش های شب قبل و جمع کردم و رفتیم خونه مادر فرا.امروز جمعه یه بوی خوشی داشت برام.بوی خوش جمعه های قبل.جمعه های سال ها پیش در کنار تک تک عزیزانم که زنده بودن.توی راه به فرا گفتم حس می کنم مامانت لوبیا پلو می زاره و خودمم هوس کردم.وقتی رفتیم دیدم دقیقا لوبیاپلو دارن.دو سه بار قبلا درست کرده بود ولی امروز اصلا یه چیز دیگه بود.عالی ماه خوشمزه.دستش هم درد نکنه.ما هم دوغ و بستنی گرفته بودیم و ظرف ها رو هم شستم و آشپزخونه رو سر و سامون دادم.میوه و چای خوردیم.شوهرخاله و پسرخاله اش هم بودن.خاله اش رفته کربلا و اس ام اسی خداحافظی کرده بود شب قبلش که دستش هم درد نکنه منم زیارت قبول و سفرتون بی خبر و التماس دعا براش فرستادم.امروز هم به شوهرخاله اش گفتم جای خاله خالی نباشه.اصلا هم درباره دخترش چیزی نگفتم.تو آشپزخونه به فرا گفتم اصلا مگه ما خبر داریم رفته خخخ
برای جمعه هفته دیگه هم مامانش اینا و خانواده خاله رو غیر از خودش که سفره برای تولد فرا دعوت کردم.از اونجا هم رفتیم سر ساختمون.یه جورایی خونه رویاهامون.یه خونه کوچیک که قرار نیست بریم توش بشینیم.اصلا معلوم نیست سهممون چی باشه و اگر هم واحدی به ما برسه شرایط قسط و ایناش چطوری باشه.اما خب این خونه رو دوست دارم و می دونم هرچند کوچیک و کم می تونه خیلی برای ما خوب باشه.خودشون قراره طبقه چهارم باشن.یه بخشی از پشت بوم خالیه که فرا می خواد بعدها بهار خواب بزنه و تخت بزارن.یعنی کلی ذوق کردم که بیایم اونجا دور هم بشینیم و گپ بزنیم و چای بخوریم و ...یعنی بیشتر از این که برای خونه درا شدنمون ذوق کنم برای این حس و حال ها ذوق کردم.البته می دونم اگه پدرش بین بچه هاش فرقی بزاره یا کلا سند به اسم اینا نزنه یه سری فاصله ها می افته و این ذهنیت من برای آینده و دور هم بودنا کشکه.ولی حالا نمی خوام پیش داوری کنم.
دیشب نصف شبی یهو احساس تهوع کردم و گلاب به روتون هرچی خورده بودم بالا آوردم و مرگ و به چشمام دیدم.الانم گلوم حسابی درد می کنه از فشاری که بهش اومد.
برای همین بهار و که برداشتیم و اومدیم خونه یکم فرنی خوردم بلکه دردش خوب بشه الانم ژلوفن خوردم.
فردا هم به امید خدا وارد یه هفته جدید می شیم.امیدوارم همه چیز روبراه باشه.باید خورد خورد دستی به سر و روی خونه بکشم.
اوضاع مالی هم یکیم روبراه نیست.امیدوارم خدا به زندگی همگیمون برکت بده.و محمد هم زودتر بره سرکار و نفقه بهار و بده چون واقعا داریم اذیت می شیم.
بهار هم کم کم داره می خوابه.شبتون به خیر
و خدایی که در این نزدیکی ست...ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 174