از چهارشنبه تا الان همین جور دندونم درد می کنه.واقعا سخت بود.از چهارشنبه تا پنجشنبه عصری هم تب داشتم و سرگیجه و بی حال بودم.اما خلوتی که داشتم خوب بود.این که نخوای شام و نهار درست کنی و برای خودت ولو باشی حس خوبی داره.چهارشنبه شب فرا برام سوپ آماده گذاشت البته توش آب قلم ریخت و قارچ پنجشنبه که تا عصری بی حال بودم ولی عصر رفتم دیدم کلا آشپزخونه رفته رو هوا.مادر و برادرش هم دو بار زنگ زدن کلی احوال پرسی کردن و مادرش می گفت کاش به من می گفتی و من خیلی خوشحال شدم به فکرمن.من خودمم هرکسی مشکل یا مریضی ای داشته باشه همین جوری پیگیرم برای همین از این برخوردا خوشحال می شم.پنجشنبه هم فرا اومد نهار خوردیم و تحت تاثیر مسکن و بدخوابی شب قبل خوابم برد.شب هم شام گرفتیم بردیم خونه مادرش.مریم از دم خونشون برام ریمل خریده بود که چون نزدیک خونه مادر فرا بود رفتیم گرفتیم.جمعه فرا قرار بود با پدرش دنبال یه سری کارا برن که شب موندیم.البته تا ۶ صب با برادر و پسرخاله فرا زدیم به جاده قلیون کشیدیم و ۸ خوابیدیم تا ۱۰ ولی افتضاح.تا من باشم شب جایی نمونم.صبونه هم فرا رفت عسل و سرشیر و خامه خرید خوردیم و اونا رفتن دنبال کاراشون منم با مامانش گپ می زدم و یکم از عروسی اینا و قدیم تعریف کرد و کمکش کردم شامی درست کرد.اونا برگشتن نهار خوردیم و برگشتیم خونه.خسته و کوفته.هم خوب نخوابیده بودیم هم اونجا چون من با مانتو روسری می گردم و کلا خونشونم گرمه کلافه بودم.با ه هم یه بحثی کرده بودم خیلی دلگیر بودم.جمعه شب ده تا غذا که برا ماشین نذر کرده بودم و تلفنی سفارش داریم.دو روز بود با ه حرف نزده بودم و غرورم هم اجازه نمی داد زنگ بزنم اما یهو بغضم گرفت و زنگ زدم و آشتی شدیم و رفتیم غذا ها رو دادیم به بچه های گل فروش و اسفند دود کن و این ها که زباله جمع می کنن.خیلی خوشحال شدن.تصمیم گرفتیم از این به بعد گاهی از این کارها بکنیم.بهار هم از دم خونه پدرش بر داشتیم و رفتیم سمت ه اینا.یکم تو پارک نشستیم و حرف زدیم و برگشتیم خونه.
دیروز هم ه وقت دندون پزشکی داشت که اومد خونمون و ف کوچیکه و آیدا هم اومدن.نهار تن ماهی و تخم مرغ خوردیم و تا اون موقعی که آیدا بی ادبی و داد بیداد و در کوبیدن و با مادرش شروع نکرده بود همه چیز اوکی بود ولی این کارهاش مثل همیشه اعصابمون و خورد کرد.یکمم درباره شمال برنامه ریزی کردیم.ف کوچیکه اینا رفتن.منم ه رو رسوندم تا پونک و خودم رفتم راه رفتم و یه کوچولو با فرا رفتیم کافه نارنج که کلی ازش خاطره داریم.چون نزدیک کلاس زبان بهار بود همیشه تو اون فاصله می اومد و با هم می نشستیم و قهوه ای چیزی می خوردیم و اکثر اوقات برام کتاب هدیه می آورد.دیروز هم یه کتاب برام خریده بود.خیلی خوشحال شدم.گفت می خواسته خاطرات اون روزها رو زنده کنه.
وضعیت مالی برای شمال رفتن اصلا جالب نیست ولی دارم سعی می کنم با حداقل حسابی خوش بگذرونیم.تا ببینیم خدا چی می خواد.
و خدایی که در این نزدیکی ست...ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 295