27 مرداد 1395

خرید بک لینک
سلام روزتون به خیر.ما همچنان بی لب تابیم و الانم ف کوچیکه اینا خونمونن.و لب تابشون و آوردن.دوشنبه رفتیم مدرسه بهار و دیدیم لباساشون عوض شده و آبی سورمه ایه.خیلی قشنگ بود.چند ساله تم لباسشون زرشکیه.البته لباساشون خوشگل بودن اما خب تنوع نداشت.قرار شد تو سایت پیگیری کنیم ببینیم تاریخ تحویل کیه.به سر هم رفتیم کورش و مایحتاج خونه رو خریدیم.یکمم خوابیدیم و با معده درد شدید از خواب بیدار شدم.داداشم یه سورپرایز عالی برام فرستاد.اولش زنگ زد و پرسید خونه ای.من واقعا متوجه نشدم برای چی می پرسه و نیم ساعت بعد دیدم برام یه گوشی جدید فرستاده.خیلی خوشحال شدم و کلی جیغ جیغ کردم.ولی معده درد واقعا اذیتم می کرد.بهار با باباش رفت بیرون و من و فرا یکم بحثمون شد.حس و حال این روزهام عجیب و غریبه.خیی دوستش دارم و بیشتر مواقع با هم خوبیم اما گاهی واقعا فکر می کنم از هم دور و دور تر می شیم.بی خیال توضیح دادنش سخته و حوصله شما هم سر می ره.من کلا خودم مشکل دارم.خیلی خیلی بالا و پایینم.احتمالا نشونه های افسردگیه.اضطراب هم خیلی دارم.یعنی یه وقتا که می ریم بیرون و فرا داره رانندگی می کنه یه اتفاق کوچیک یا پیچیدن یه ماشین جلومون یا هرچیز دیگه ایه باعث می شه دچار حمله بشم.یعنی یهو قلبم شروع می کنه به تپش.چلوی چشم هام و می گیرم و ائمه و خدا رو صدا می کنم.این کارم اصلا طبیعی نیست.دیروز هم همه کارهام و کردم بریم باغ دوستم ولی یهو بی خیال شدم و حالم نگرفت.کلا روحیه ام بد بود.اونا هم خیلی از دستم ناراحت شدن.البته دلیل نرفتنم چیزهای دیگه هم بود.یکیش این که اولش قرار بود خودمون بریم ولی یه مامان هاشونم قاطی شدن و ما که قرار بود با ماشین دوستم بریم دیگه جا نشدیم و منم اصلا حوصله رانندگی تا اون مسافت طولانی رو نداشتم.فرا هم گفت مرخصی می گیره و می برتمون ولی نخواستم اون از کارش بمونه و در کل خودمم خونه رو ترجیح دادم.همش هم برای خودم کتاب خوندم و حرفی نداشتم با اینا هم بزنم.بهار هم هی گیر داده بود مامان چرا دپرسی.همش گریه داشتم.یاد مامان و بابام افتاده بودم.نمی دونم واقعا.حال روحیم خیلی بالا و پایین و مزخرفه.شب قرار شد بهار و فرا برن کورش سینما.می خواستم یکم تنها باشم اما بهار گریه کرد و گیر داد و منم همون جوری بی حال رفتم و دیگه سینما هم نرفتیم و یه چرخی زدیم و رفتیم شهر کتاب و برگشتنی رفتیم دنبال آیدا و اومدیم خونه ما.ف کوچیکه این ها زندگیشون همیشه خدا متشنج بوده.این بچه هم دو سه روزی رفته بوده تو اتاقش و در و بسته بوده.رو پروفایلشم هی متنای ناامید کننده می زاشت و من یهو دلم شور افتاد نکنه بلایی سر خودش بیاره و دیگه آوردمش پیش خودم.امروزم رفتم بانک که کلی معطلم کرد و آخر سرم گفت فردا بیا.کفش طلایی هم برای لباسم گرفتم و خاله فرا هم زنگ زد و گفت کارت ها خونه مامانشه.البته صبحشم مادر فرا زنگ زد و گفت برای عروسی آماده هستید که منم گفتم خاله فقط تو تلگرام گفته و فرا هم گفته دعوت نکنن ما نمیایم و احتمالا اون به خاله چیزی گفته ولی به هر حال زنگ زد.حالا عروسی خوش بگذره یا نه رو نمی دونم.فردا هم که می رم رنگ و ابرو و اصلاح و جمعه هم که شینیون و اینا.تا ببینیم خدا چی می خواد.امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید.

و خدایی که در این نزدیکی ست...

ما را در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 190 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 21:20

صفحه بندی