و خدایی که در این نزدیکی ست

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «یکشنبه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : یکشنبه 8 اسفند 1395 و یکشنبه 23 آبان 1395 و یکشنبه ۷ شهریور ۹۵

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دسترسی پیدا کنید

یکشنبه 8 اسفند 1395

سلام روز خوشدیروز سر اتاق بودم و تا عصری همه کمدا و کتابخونه و اینا رو مرتب کردم.بهار بیدار شد و با ه اینا که بیرون کار داشتن رفت و فرا اومد و منم یکم استراحت کردم و رفتم سراغ گردگیری و همه جا تمیز و مرتب شد.الان پرده اتاق و انداختم ماشین که بعد بزنمش و یه جاروی درست و حسابی هم بهش بزنم و کار اتاق تمومه. امروز گروه درمانی دارم و از صبح یه کاری داشتم که نرسیدم خونه رو مرتب کنم برای همین کارهای معمولی و روتین خونه مونده و اومدم یه پست بنویسم و برم سراغ کارها و نهار از دیروز مرغ مونده که فقط یکم باید برنج بزارم.دو روزه کانال های ماهواره مون پرش داره.نمی دونم پارازیته یا باید کسی و بیارم درستش کنه...

ادامه مطلب

یکشنبه 23 آبان 1395

دیشب پست گذاشتم اما بعد پشیمون شدم.نمی دونم چرا.احتمال داره گاهی برای خودم بنویسم.تا ببینم حس و حالم چطوره. الانم کم کم باید حاضر بشم و برم گروه درمانی.برگشتنی هم فرا و بهار میان دنبالم.دیروز اتاق خودمون و مرتب کردم.کمدا و پنجره و گردگیری.عصری دوست بهار اومد تا ازش ریاضی یاد بگیره.بعدشم رفتم فرا رو یه جا برداشتم و رفتیم خرید میوه و نون و اینا.تو نونوایی هم کلی الکی خندیدم.یه پسر بود ریزه میزه مثلا کلاس دوم.کوله مدرسه اش روی دوشش بود.من یواشکی یه زیپش و باز کردم.بعد از چند دقیقه بستمش.برگشت نگاه کرد گفتم زیپت باز بود.کلا خوشم میاد از پسر بچه ها.جلوی ما بود.نونوا پرسید نفر بعدی چند تا می خواد که فرا حواسش به این پسره نبود و گفت 4 تا ساده ینی همچین نگاهی کرد که نگو.فرا هم گفت ببخشید.خخخ بعدشم دیدم ساعت دستشه گفتم آقا پسر ساعت چنده.گفت باطری نداره.خیلی بانمک بود.به فرا گفتم از این به بعد باهات...

ادامه مطلب

یکشنبه ۷ شهریور ۹۵

سلام یکشنبه تون به خیر و شادی از چهارشنبه تا الان همین جور دندونم درد می کنه.واقعا سخت بود.از چهارشنبه تا پنجشنبه عصری هم تب داشتم و سرگیجه و بی حال بودم.اما خلوتی که داشتم خوب بود.این که نخوای شام و نهار درست کنی و برای خودت ولو باشی حس خوبی داره.چهارشنبه شب فرا برام سوپ آماده گذاشت البته توش آب قلم ریخت و قارچ پنجشنبه که تا عصری بی حال بودم ولی عصر رفتم دیدم کلا آشپزخونه رفته رو هوا.مادر و برادرش هم دو بار زنگ زدن کلی احوال پرسی کردن و مادرش می گفت کاش به من می گفتی و من خیلی خوشحال شدم به فکرمن.من خودمم هرکسی مشکل یا مریضی ای داشته باشه همین جوری پیگیر...

ادامه مطلب