و خدایی که در این نزدیکی ست

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با « فروردین 94» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : شنبه 7 اسفند 1395 و یکشنبه 8 اسفند 1395 و دوشنبه 9 اسفند 1395 و سه شنبه 10 اسفند 1395 و چهارشنبه 18 اسفند 1395 و پنجشنبه 19 اسفند 1395 و شنبه 21 اسفند 1395 و دوشنبه 23 اسفند 1395 و پنجشنبه 26 اسفند 1395 و شنبه 6 آذر 1395 و سه شنبه 18 آبان 1395 و جمعه 21 آبان 1395 و 23 آبان 95 و یکشنبه 23 آبان 1395 و 24 آبان 1395 و 26 آبان ماه 1395 و پنجشنبه 27 آبان 1395 و شنبه 15 آبان ماه 1395 و 27 مرداد 1395 و 3 شهریور ۱۳۹۵ و یکشنبه ۷ شهریور ۹۵ و جمعه ۱۹ شهریور و 30 شهریر 1395 و 6 مهر 1395

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت و خدایی که در این نزدیکی ست دسترسی پیدا کنید

شنبه 7 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

یکشنبه 8 اسفند 1395

سلام روز خوشدیروز سر اتاق بودم و تا عصری همه کمدا و کتابخونه و اینا رو مرتب کردم.بهار بیدار شد و با ه اینا که بیرون کار داشتن رفت و فرا اومد و منم یکم استراحت کردم و رفتم سراغ گردگیری و همه جا تمیز و مرتب شد.الان پرده اتاق و انداختم ماشین که بعد بزنمش و یه جاروی درست و حسابی هم بهش بزنم و کار اتاق تمومه. امروز گروه درمانی دارم و از صبح یه کاری داشتم که نرسیدم خونه رو مرتب کنم برای همین کارهای معمولی و روتین خونه مونده و اومدم یه پست بنویسم و برم سراغ کارها و نهار از دیروز مرغ مونده که فقط یکم باید برنج بزارم.دو روزه کانال های ماهواره مون پرش داره.نمی دونم پارازیته یا باید کسی و بیارم درستش کنه...

ادامه مطلب

دوشنبه 9 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

سه شنبه 10 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

چهارشنبه 18 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

پنجشنبه 19 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

شنبه 21 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

دوشنبه 23 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

پنجشنبه 26 اسفند 1395

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

ادامه مطلب

شنبه 6 آذر 1395

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و توی این سرما و برف و یخبندون اذیت نشده باشید. بهار دقیقا از شنبه هفته قبل می ره کلاس زبان.از چهارشنبه شروع می شد که چون مشهد بود نتونست بره.از وقتی کلاس می ره کلا من وقت کم میارم.سه روز در هفته می برمش و از اونجایی که راه نزدیکه ولی پر ترافیک ترجیح می دم بمونم.البته موندنم دو تا دلیلی دیگه هم داره یکی این که این موسسه با موسسه قبلی فرق داره و همه سنی هستن.البته بهار تو رده نوجوون هاست کل موسسه رو می گم.و من نمی دونم چرا دلم شور می زنه.چون موسسه قبلیه خیلی حواسشون به بچه ها بود و موقع تعطیل شدن نمی زاشتن بچه ها بیرون بیان.از طرفی اونجا ازدحام ماشین ها واقعا زیاده جوری که حتا 4 ردیف هم موقع تعطیل شدن ماشین می ایسته و من بهار و که می رسونم و یکم خلوت می شه و جای پارک پیدا می کنم.همون جا می مونم تا بهار که اومد بیرون من و ببینه.روزهای کلاسش موبایلشم می دم بهش که...

ادامه مطلب

سه شنبه 18 آبان 1395

سلام روز آبانی نسبتا خنکتون به خیر.خدا رو شکر یکم بارون اومد.ولی واقعا من نگرانم که چرا هوا سرد نمی شه.به نظرم اصلا خوب نیست. سفر خیلی روحم و خوب کرده بود ولی باز یه چیزهایی پیش اومد که یکمی به هم ریختم.شنبه فرا که اومد ساعت 10 گفتم بخوابن چون فردا صبح زودش می خواست بره ماموریت.یکشنبه صبح زود رفت و منم بهار و راه انداختم و خونه بودم برای نهار هم قورمه سبزی که از دیشب بار گذاشته بودم پختش و تکمیل کردم.ف کوچیکه اومد و بهار هم اومد نهار خوردیم و ف کوچیکه که رفت بهار خوابید و عصری تصمیم گرفتم طلسم رفتن به مشاوره گروهی یا گروه درمانی که خانوم دکتر خیلی تاکید کرده بود به درد من می خوره رو بشکنم و برای همین 5 از در خونه اومدیم بیرون که بهار و ببرم پیش ه و از اونجا که تقریبا به دکترم نزدیکه با آژانس برم چون هم از اونجا مسیرش و بلد نیستم هم جای پارک ممکن بود نباشه.ولی 5 از خونه رفتن همانا و دقیقا د...

ادامه مطلب

جمعه 21 آبان 1395

سلام امیدوارم آخر هفته خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و همچنین هفته بسیار عالی ای پیش روتون باشه.در حال حاضر یکی دو ساعت تا تموم شدن جمعه مونده.فرا خوابیده و بهار داره کتاب می خونه تا خوابش بگیره و منم پای لب تابم و فیلم بادیگارد رو گذاشتم کنار دستم ببینم.خدا رو شکر که لب تاب اومد و واقعا بعضی وقت ها می تونه سرگرمم کنه.تا ببینم کی می شه که ورد و باز کنم و داستان های جدید بنویسم.سه شنبه ما کلی کار انجام دادیم البته بیشتر در زمینه دارو و اینا بود که رفتم داروهامون و خریدم و با داداش میم هماهنگ کردم به دستش برسه.بعدشم بهار رفت پیش محمد و ما هم خواستیم بریم پیش مشاورم که فهمیدم اون شب وقت ندارم و فرداش وقت دارم.برای همین اومدیم خونه و شام خوردیم و یکم حرف زدیم و درباره حس و حال یکشنبه هام برای فرا گفتم که نظرش این بود موج منفی داره و نرم.منم قرار شد با خانوم دکتر هم مطرح کنم.چهارشنبه صبح هم رفتم ...

ادامه مطلب

23 آبان 95

... ...

ادامه مطلب

یکشنبه 23 آبان 1395

دیشب پست گذاشتم اما بعد پشیمون شدم.نمی دونم چرا.احتمال داره گاهی برای خودم بنویسم.تا ببینم حس و حالم چطوره. الانم کم کم باید حاضر بشم و برم گروه درمانی.برگشتنی هم فرا و بهار میان دنبالم.دیروز اتاق خودمون و مرتب کردم.کمدا و پنجره و گردگیری.عصری دوست بهار اومد تا ازش ریاضی یاد بگیره.بعدشم رفتم فرا رو یه جا برداشتم و رفتیم خرید میوه و نون و اینا.تو نونوایی هم کلی الکی خندیدم.یه پسر بود ریزه میزه مثلا کلاس دوم.کوله مدرسه اش روی دوشش بود.من یواشکی یه زیپش و باز کردم.بعد از چند دقیقه بستمش.برگشت نگاه کرد گفتم زیپت باز بود.کلا خوشم میاد از پسر بچه ها.جلوی ما بود.نونوا پرسید نفر بعدی چند تا می خواد که فرا حواسش به این پسره نبود و گفت 4 تا ساده ینی همچین نگاهی کرد که نگو.فرا هم گفت ببخشید.خخخ بعدشم دیدم ساعت دستشه گفتم آقا پسر ساعت چنده.گفت باطری نداره.خیلی بانمک بود.به فرا گفتم از این به بعد باهات...

ادامه مطلب

24 آبان 1395

دو روز تا تولد فرا مونده.مهمونی تولدش رو می خوام جمعه بگیرم ولی دوست داشتم برای شب تولدش هم کاری بکنم.حالا نمی دونم چی بشه.شاید برم یه کافه کیک بدم و سفارش کنم یه آهنگ تولد بزارن و سورپرایزش کنم.شایدم تو خونه گل و اینا بگیرم و از راه که می رسه آهنگ تولدت مبارک بزارم.بهار داره می ره مشهد.با محمد و با هواپیما.می خوام یکم به استرس و ترسم از هواپیما غلبه کنم.ایشالا همه مسافرها به سلامت برن و برگردن.یادم نیست قبلا در این مرود گفته بودم یا نه. دیروز تو راه رفتنم به مشاوره اتفاق های مختلفی افتاد که حسابی اعصابم و خراب کرد.یکیش عوضی بودن راننده آزانس بود.دلم نمی خواست برم تو و فقط می خواستم بی هدف برم تو خیابونا راه برم.ولی هرطوری بود رفتم و یکمی آروم شدم.جو خوبیه.مطالب بسیار خوبی گفته می شه.دوستان هم بد نیستن.حالا باید پیش بریم. امروز هم که مدرسه ها تعطیل بود و با بهار صبحانه خوردیم و باب اسفنجی ...

ادامه مطلب

26 آبان ماه 1395

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.امروز تولد فرای عزیزمه.بیشتر باید از پدر و مادرش تشکر کنم که به دنیا آوردنش خخخ.در هر صورت امیدوارم سال های سال زنده و سلامت در کنار من و بهار زندگی کنه و موفق و شاد باشه.هرچی می خوام وبلاگ باز کنم نمی شه مخصوصا بلاگ اسکای.حالا بعد دوباره می رم سراغش. بهار به سلامتی رسید و از نگرانی من کم شد.دیروز کلا روز عجیب غریبی بود.بیشتر از عجیب غریب باید بگم یکمی کارها داشت به هم گره می خورد.مدرسه که تعطیل بود و من هم قرار بود برم دندون پزشکی بخیه دندونم و بکشم که واقعا داشت اذیتم می کرد.ولی از وقتی بیدار شدم دیدم تمام صورتم داغه و خیلی بی حال بودم و برای همین کارهام سرعتی نداشت.دیگه تا پا شدم و خونه روم مرتب کردم و رفتم شد 12.بهار هم قرار بود 2 بره.با خودم فکر کردم سریع برمی گردم یه چی برا نهار می دم و ساکش و جمع می کنم.اما بی نهایت تو دندون پزشکی معطل شدم.خانومی که تو ...

ادامه مطلب

پنجشنبه 27 آبان 1395

سلام امیدوارم آخر هفته خوبی پیش رو داشته باشید که البته تقریبا نصفش داره می ره.دیروز از صبح مشغول شدم و تا ساعت 5 و نیم همه کارهام و انجام دادم.رفتم تراس و جارو زدم که شستنش بمونه برای بعد ولی یهو دلم خواست آب بریزم و حسابی بشورمش و همین کارم کردم.خونه حسابی تر و تمیز شد.یه سری آهنگ تولد دانلود کردم و رفتم گل فروشی یه شاخه گل رز خوشگل خریدم و یه تزئین ساده کردم و رفتم دنبال فرا سر کوچه همیشگی تا اومد براش آهنگ گذاشتم و گل و دادم.برگشتیم خونه و فرا یکمی خوابید و منم برای خودم مشغول بودم.بیدار شد و نشستیم یکم چیز میز خوردیم و فیلم ترسناک نگاه کردیم تا 2 نصف شب.فرا خوابید و من تا 4 با دو تا دوستام تو تلگرام گفتیم و خندیدیم و ساعت 5 بود که خوابم برد.دو سه روزه دارم خواب مامان و بابام و می بینم. یه شب خواب دیدم ه داره درس می خونه و من و ه و مامانم کنار هم دور یه میز نشستیم و مامانم حواسش به ه ب...

ادامه مطلب

شنبه 15 آبان ماه 1395

سلام عصر پاییزیتون به خیر و شادی.امروز نیمه پاییز دوست داشتنی هستش.بر خلاف تابستون هر روزی که از پاییز می گذره من غمگین می شم که این فصل خوشگل تموم بشه.هرچند یه مقدار افسرده شدم به خاطر شب های طولانیش اما این چیزی از ارزش هاش کم نمی کنه خخخ. روز چهارشنبه اصلا نمی دونم چم شده بود.به خیلی چیزها فکر کردم که عامل بدی حالم رو بدونم اما نتیجه ای نمی گرفتم.دی وی دی ها به دستم رسید اما نهایت حالگیری بود که اولا نمی شه تو خود دی وی دی نگاه کرد و باید تو لب تاب ببینیم دوم این که هرکاری کردیم زیر نویس هاش نیومد و حالا یارو دوباره فرستاده که هنوز به دستم نرسیده.خلاصه ا...

ادامه مطلب

27 مرداد 1395

سلام روزتون به خیر.ما همچنان بی لب تابیم و الانم ف کوچیکه اینا خونمونن.و لب تابشون و آوردن.دوشنبه رفتیم مدرسه بهار و دیدیم لباساشون عوض شده و آبی سورمه ایه.خیلی قشنگ بود.چند ساله تم لباسشون زرشکیه.البته لباساشون خوشگل بودن اما خب تنوع نداشت.قرار شد تو سایت پیگیری کنیم ببینیم تاریخ تحویل کیه.به سر هم رفتیم کورش و مایحتاج خونه رو خریدیم.یکمم خوابیدیم و با معده درد شدید از خواب بیدار شدم.داداشم یه سورپرایز عالی برام فرستاد.اولش زنگ زد و پرسید خونه ای.من واقعا متوجه نشدم برای چی می پرسه و نیم ساعت بعد دیدم برام یه گوشی جدید فرستاده.خیلی خوشحال شدم و کلی جی...

ادامه مطلب

3 شهریور ۱۳۹۵

نمی دونم چرا فکر کردم اگه تو این تاریخ یعنی ۳ شهریور ننویسم حیفه.حالا چرا نمی دونم.تو مطب دندان پزشکی هستم و آمپول نوش جان کردم و منتظرم برای کشیدن دندونی که قراره ایمپلنت بشه.دو سه روز بود با بهار کل کل داشتیم.پیله کردن اون و بی حوصلگی من.ولی در نهایت من همه سعی ام و کردم خوش باشه.دیروز با دوستش و مادر دوستش و پرنیان عشقش رفتیم پارک.یه مدتی بود از پرنیان خبر نداشت وقتی خواب بود دوستش ز زد و گفت بهش بگم پرنیان میاد اما من نگفتم سورپرایز بشه و واقعا تو ابرا بود.امروزم با هم رفتن استخر و ۵۰ تومن ناقابل پیاده شدیم و در نهایت با بوس و بغل از هم جدا شدیم و با پد...

ادامه مطلب

یکشنبه ۷ شهریور ۹۵

سلام یکشنبه تون به خیر و شادی از چهارشنبه تا الان همین جور دندونم درد می کنه.واقعا سخت بود.از چهارشنبه تا پنجشنبه عصری هم تب داشتم و سرگیجه و بی حال بودم.اما خلوتی که داشتم خوب بود.این که نخوای شام و نهار درست کنی و برای خودت ولو باشی حس خوبی داره.چهارشنبه شب فرا برام سوپ آماده گذاشت البته توش آب قلم ریخت و قارچ پنجشنبه که تا عصری بی حال بودم ولی عصر رفتم دیدم کلا آشپزخونه رفته رو هوا.مادر و برادرش هم دو بار زنگ زدن کلی احوال پرسی کردن و مادرش می گفت کاش به من می گفتی و من خیلی خوشحال شدم به فکرمن.من خودمم هرکسی مشکل یا مریضی ای داشته باشه همین جوری پیگیر...

ادامه مطلب

جمعه ۱۹ شهریور

سلام بچه ها ببخشید نگرانتون کردم و این که نتونستم بیام و به وبلاگاتون سر بزنم و اگر هم سر زدم به خاطر با گوشی بودن کامنت بزارم.ما خوبیم.به خاطر شرایط مالی و از همه مهم تر بی ماشینی نتونستیم بریم شمال.اصلا برنامه هامون جور نشد.الانشم کلی کار عقب افتاده داریم.لب تاب خرابه همچنان و من نمی تونم با گوشی خیلی بنویسم.چند تا چیز هست که خیلی ذهنم و مشغول کرده.اولیش ماشینه که داستان ها براش پیش اومد و حالا براتون می گم.بعدی هم رفتار و بی مهری های محمده که بهار و حسابی برده تو خودش و من براش ناراحتم.بهش دروغ گفته می ره ماموریت ولی رفته سفر و بهار این و فهمیده و متاسف...

ادامه مطلب

30 شهریر 1395

سلام خوبید خوشید.تابستون هم داره آخرین نفس هاش و می کشه.ما خونه ه هستیم و با لب تاب خواهر اومدم یه سری بزنم.باید بگم که ما نتونستیم بریم شمال.ماشین خیلی اذیتمون کرد.بعد از کش و قوس های فراوون بالاخره داداش میم ماشین و فروخت و دیروز رفتم سندش رو به اسم زدم.البته حسابی سرویسش کرده بود برام.یه مدت هم بی ماشینی و اینا داشتیم تا بالاخره پریروز داداش میم یه ماشین برامون فرستاد که خودش چند ملیونی روی پول ماشین خودمون گذاشته بود.من ازش خواهش کردم یه ماشین در حد درآمد و شرایط خودمون پیدا کنه ولی قبول نکرد و حالا امیدوارم یه روزی انقدر وضعمون خوب بشه که بتونم پول...

ادامه مطلب

6 مهر 1395

سلام.احتمالا یه پست عجله ای باشه.ه جان امروز خونه ما بود و برگشتنی ما هم همراهش اومدیم و خونشون هستیم که همراه هم بفرمایید شام ببینیم.یه هندوانه خنک و خوشمزه هم نوش جان کردیم.دیشب شب جالبی نبود.یه سری مشکلات روحی داشتم.قلبم بیقرار بود.علتش هم استرس های این چند وقته بود.ماشین.آزمایش و دکتر بهار که کلی استرس داشتم که یه وقت قندش خیلی بالا نباشه.شکر خدا بالا نبود ولی پایین هم نبود و همچنان باید قرص بخوره.تیروئید هم همچنان کم کاره و ویتامین دی هم کم داره که قرص داده.کم خونیش شکر خدا بهتر شده و چند روز بیشتر توی ماه نباید بخوره.ولی همچنان باید تحت نظر باشه.کا...

ادامه مطلب